X
تبلیغات
رایتل
ادبی-تاریخی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم ******* لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1389


(1)
خورشید کمند صبح بر بام افکند
کیخسرو روز، مهره در جام افکند
می خور که منادی سحرگه خیزان
آوازه اشربوا در ایام افکند
(2)
آمد سحری ندا ز میخانه ما
کای رند خراباتی دیوانه ما
بر خیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه ما





(1)
خورشید کمند صبح بر بام افکند
کیخسرو روز، مهره در جام افکند
می خور که منادی سحرگه خیزان
آوازه اشربوا در ایام افکند
(2)
آمد سحری ندا ز میخانه ما
کای رند خراباتی دیوانه ما
بر خیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه ما
(3)
وقت سحر است خیز ای مایه ناز
اندک اندک باده خور و چنگ نواز
کانها که بجایند نپایند بسی
و آنها که شدند کس نمی آید باز
(4)
اکنون که جهان را به خوشی دسترسی است
هر زنده دلی را سوی صحرا هوسی است
بر هر شاخی طلوع موسی دستی است
در هر نفسی خروش عیسی نفسی است
(5)
چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
(6)
روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گلزار همی شوید گرد
بلبل به زبان حال نزد گل زرد
فریاد همی کند که: مِی باید خورد
(7)
زان باده که عمر را حیات دگر است
پر کن قدحی گرچه تو را درد سر است
بر نه به کفم که کار عالم سمر است
بشتاب که عمر هر دمی در گذر است
)8)
هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
برساز ترانه ای و پیش آور می
کافکند به خاک صد هزاران جم و کی
این آمدن تیر مه و رفتن دی
(9)
تا در تن ِتوست استخوان و رگ و پی
از خانه تقدیر منه بیرون پی
گردن منه ار ظلم بود رستم زال
منت مکش ار دوست بود حاتم طی
(10)
بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
فارغ بنشین به کشتزار و لب جوی
بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی
صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی
(11)
تنگی می لعل خواهم و دیوانی
سد رمقی باشد و نصف نانی
وانگه من و تو نشسته در ایوانی
عیشی است که نیست در خور سلطانی
(12)
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می گویم که: آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
(13)
گل گفت که دست زرفشان آوردم
خندان خندان رو به جهان آوردم
بند از سر کیسه برگرفتم رفتم
هر نقد که بود در میان آوردم
(14)
ای دل همه اسباب جهان خواسته گیر
باغ طربت به سبزه آراسته گیر
وآنگاه برآن سبزه شبی چون شبنم
بنشسته و بامداد برخاسته گیر
(15)
زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
فرمای بتا تا می گلگون آرند
تو زر نه ای غافل نادان که تو را
در خاک نهند و باز بیرون آرند
(16)
این کهنه رباط را که عالم نام است
وآرامگه ابلق صبح و شام است
بزمی است که وامانده صد جمشید است
قصری است که تکیه گاه صد بهرام است
(17)
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
(18)
هر جا که گلی و لاله زاری بوده است
آن لاله ز خون شهریاری بوده است
هر برگ بنفشه کز زمین می روید
خالی است که بر روی نگاری بوده است
(19)
هر سبزه که بر کنار جویی رسته است
گویی ز لب فرشته خویی رسته است
پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی
کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است
(20)
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که از این دیر کهن درگذریم
با هفت هزار سالکان همسفریم
(21)
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
(22)
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده گلرنگ نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست
(23)
مگذار که غصه در کنارت گیرد
واندوه و ملال روزگارت گیرد
مگذار کتاب و لب جوی و لب کشت
زان پیش که خاک در کنارت گیرد
(24)
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
ناگاه منادیی برآید ز کمین
کای بی خبران: راه نه آن است و نه این
(25)
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در کشف علوم شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند به روز
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
(26)
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی همدم و بی رفیق و بی مونس و جفت
زنهار به کس مگو تو این راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
(27)
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
(28)
بازی بودم پریدم از عالم راز
تا بو که رسم من از نشیبی به فراز
اینجا چو نیافتم کسی محرم راز
زان در که بیامدم برون رفتم باز
(29)
این یک دو سه روزه، نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده است و روزی که گذشت
(30)
چون آمدنم به من نَبُد روز نخست
وین رفتن بی مراد عزمی است درست
برخیز و میان ببند ای ساقی چست
کاندوه جهان به می فرو خواهم شست
(31)
از قعر گل سیاه تا اوج زحل
کردم همه مشکلات گیتی را حل
بگشادم بندهای مشکل به حیل
هر بند گشاده شد مگر بند اجل
(32)
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی ونه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
(33)
در گوش دلم گفت فلک پنهانی
حکمی که قضا بود زمن می دانی
در گردش خویش اگر مرا دست بدی
خود را برهاندمی ز سرگردانی
(34)
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز
تا زو برسم واسطه عمر دراز
لب بر لب من نهاده می گفت این راز:
می خور که بدین جهان نمی آیی باز
(35)
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی است که برگردن یاری بوده است
(36)
دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر یاوه گلی لگد همی زد بسیار
وآن گل به زبان حال با او می گفت:
من همچو تو بوده ام مرا نیکودار
(37)
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
خوش باش دمی و عمر بر باد مکن
(38)
این قافله عمرعجب می گذرد
دریاب دمی که باطرب می گذرد
ساقی غم فردای قیامت چه خوری؟
درده قدح ِ باده که شب می گذرد
(39)
آنانکه اسیر عقل و تمیز شدند
در حسرت هست ونیست ناچیز شدند
رو بی خبرا تو آب انگور گزین
کاین بی خبران به غوره میویز شدند
(40)
امشب می جام یک منی خواهم کرد
خود را به دو رطل می غنی خواهم کرد
اول سه طلاق عقل و دین خواهم داد
پس دختر رز را به زنی خواهم کرد
(41)
من ظاهر نیستی و هستی دانم
من باطن هر نوازدستی دانم
با این همه از دانش خود شرمم باد
گر مرتبه ای ورای مستی دانم
(42)
سرمست به میخانه گذر کردم دوش
پیری دیدم مست و سبویی بر دوش
گفتم که چرا نداری از یزدان شرم؟
گفتا که کریم است خدا، باده بنوش
(43)
می خور که زدل قلت و کثرت ببرد
اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد
(44)
با باده نشین که ملک محمود این است
وز چنگ شنو که لحن داوود این است
از آمده و رفته دگر یاد مکن
حالی خوش باش زان که مقصود این است
(45)
از درس وعلوم جمله بگریزی به
واندر سرزلف دلبر آویزی به
زآن پیش که روزگار خونت ریزد
تو خون قرابه در قدح ریزی به
(46)
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندراو حیرانیم
(47)
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چوهستی خوش باش
(48)
در دایره سپهر ناپیدا غور
می نوش به خوشدلی که دوراست به دور
نوبت چو به دور تو رسد آه مکن
می نوش به خوشدلی که دوراست نه جور
(49)
ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
بازیچه همی کنیم بر نطع وجود
افتیم به صندوق عدم یک یک باز
(50)
ای رفته به چوگان قضا همچون گو
چپ می خور و راست می رو و هیچ مگو
کانکس که تو را فکند اندر تک و پو
او داند و او داند و او داند و او
(51)
زین پیش نشان بودنیها بوده است
پیوسته قلم به نیک و بد فرسوده است
اندر تقدیرآنچه بایست بداد
غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است
(52)
نیکی و بدی که در نهاد بشراست
شادی و غمی که در قضا و قدراست
با چرخ مکن حواله، کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
(53)
خوش باش که پخته اند سوادی تو دی
فارغ شده اند از تمنای تو دی
قصه چه کنم که بی تقاضای تو دی
دارند قرارگاه فردای تو دی
(54)
آن روز که توسن فلک زین کردند
وآرایش مشتری و پروین کردند
این بود نصیب ما ز دیوان قضا
ما را چه گنه قسمت ما این کردند
(55)
چون جود ازل بود ِمرا انشاء کرد
بر من ز نخست درس عشق املاء کرد
آنگاه قراضه ریزه قلب مرا
مفتاح در خزاین معنی کرد
(56)
با تو به خرابات اگر گویم راز
به زانکه به محراب کنم بی تو نماز
ای اول و ای آخر خلقان همه تو
خواهی تو مرا بسوز و خواهی بنواز
(57)
بر رهگذرم هزار جا دام نهی
گویی که بگیرمت اگر گام نهی
یک ذره زحکم تو جهان خالی نیست
حکمم تو کنی و عاصیم نام نهی
(58)
من بنده عاصیم رضای تو کجاست
تاریک دلم نور و صفای تو کجاست
برمن تو بهشت ار به طاعت بخشی
این مزد بود لطف وعطای تو کجاست
(59)
بر کوزه گری پریر کردم گذری
از خاک همی نمود هر دم هنری
من دیدم اگر ندید هر بی بصری
خاک پدرم در کف هر کوزه گری
(60)
در کارگه کوزه گران رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
(61)
ترکیب پیاله ای که در هم پیوست
بشکستن آن کجا روا دارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر و دست
برمهر که پیوست و به کین که شکست
(62)
جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر، چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش
(63)
دارنده چو ترکیب طبایع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود
ور نیک نیامد این صور ِعیب که راست
(64)
گویند بهشت و حورعین خواهد بود
آنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار همین خواهد بود
(65)
آنگه که نهال عمر من کنده شود
واجزای مرکبم پراکنده شود
گو زآنکه صراحیی کنند از گل من
حالی که پر از باده کنی زنده شود
(66)
ماه رمضان گذشت و شؤال آمد
هنگام نشاط وعیش و قوال آمد
آمد گه آنکه خیکها اندر دوش
گویند که پشت پشت حمال آمد
(67)
زنهار ز جام می مرا قوت کنید
وین چهره کهربا چو یاقوت کنید
چون مرده شوم به باده شویید مرا
وز چوب رزم تخته تابوب کنید
(68)
چندان بخورم شراب کاین بوی شراب
آید ز تراب چون شدم زیر تراب
تا بر سر خاک من رسد مخموری
از بوی شراب من شود مست وخراب
(69)
گر آمدنم به من بُدی نامدمی
ور نیست شدن به من بُدی کی شدمی
آن به نبُدی که اندر دیر خراب
نه آمدمی نه بُدمی نه شدمی
(70)
هر روز برآنم که کنم شب توبه
از جام و پیاله لبالب توبه
اکنون که رسید وقت گل ترک مده
در موسم گل ز توبه یارب توبه
(71)
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان
به زآنچه فروشند چه خواهند خرید
(72)
افسوس که نامه جوانی طی شد
وآن تازه بهار زندگانی طی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد، کی شد
(73)
گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلک دگر چنان ساختمی
کآزاده به کام دل رسیدی آسان
(74)
مهتاب به نور، دامن شب بشکافت
می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی
اندر سر خاک یک بیک خواهد تافت
(75)
یاران چو به اتفاق میعاد کنید
خود را به حال یکدگر شاد گنید
ساقی چو می مغانه در کف گیرد
بیچاره فلان را به دعا یاد کنید




طبقه بندی:
ارسال توسط کیان
آرشیو مطالب